یک تجربه، ردپای سواد در باغچه | صفورا زواران حسینی | تیر ۱۳۹۹
ردپای سواد در باغچه

بیشتر ببینید:
نشستها:
- نشست سی و ششم
- نشست سی و پنجم
- نشست سی و چهارم
- نشست سی و سوم
- نشست سی و دوم
- نشست سی و یکم
- نشست سیام
- نشست بیست و نهم
- نشست بیست و هشتم
- نشست بیست و هفتم
- نشست بیست و ششم
- نشست بیست و پنجم
- نشست بیست و چهارم
- نشست بیست و سوم
- نشست بیست و دوم
- نشست بیست و یکم
- نشست بیستم
- نشست نوزدهم
- نشست هجدهم
- نشست هفدهم
- نشست شانزدهم
- نشست پانزدهم
- نشست چهاردهم
- نشست سیزدهم
- نشست دوازدهم
- نشست یازدهم
- نشست دهم
- نشست نهم
- نشست هشتم
- نشست هفتم
- نشست ششم
- نشست پنجم
- نشست چهارم
- گفتار
2 دیدگاه دربارهٔ «ردپای سواد در باغچه»
چهقدر عمیق و غنی بود این تجربه. مجمعی از آنچه همهی ما به عنوان والد آرزو داریم بچههایمان در کودکی تمرین کنند تا به مرور و در بزرگسالی مجهز به آن مهارتها و تجربهها شده باشند. صبر، کار گروهی، مسئولیتپذیری، حمایتگری، چشیدن طعم شیرین رشد دادن و سبز کردن، تمرین سواد، آشنایی با دنیای حساب و کتاب و امور مالی، انصاف، خوشحالی و…
ممنون و متشکر که این قصهی پر مغز رو برای ما هم بازگو کردید.
یک سوال هم دارم که البته اطمینان ندارم جای آن اینجاست یا نه. در طی بازگو کردن تجربه، از کودک یا کودکانی گفتید که به هر دلیل ممکن بود در روز بازارچه محصولی برای ارائه نداشته باشند.(خودشان نخواهند یا به رغم حمایتهای شما و مربیهای دیگر و همگروهیها مسئولیت کار خود را نپذیرفته و در نهایت محصولی برای ارائه ندارند.) دوست دارم از آنها و آنهایی که با جمع همراه نشدهاند بیشتر بدانم. چه اتفاقی معمولا رخ میدهد و شما چگونه از نظر روانی کودکی را که در مرحلهی آخر دستش به هر دلیلی خالیست را حمایت میکردید؟ (با این فرض که کودک از وضعی که در آن قرار داشته ناراضی بوده)