سواد و سودای تغییر

سال‌هاست که رویکرد مسلط و جهانیِ سوادآموزی، رویکرد «مستقل از بافت» بوده است. در این رویکرد، «سواد» مهارتی است شناختی، با ماهیتی جهانی و بی‌طرف نسبت به بافت فرهنگی و اجتماعی.
برنامه‌های سوادآموزی مبتنی بر این رویکرد ادعای سوق دادن انسان‌ها به سوی عملکردی «موفق»تر، مستقل از تنوع جوامع و تفاوت‌های اجتماعی و فرهنگی‌شان را دارند؛ به این معنا، همان روش و منابعی که برای سوادآموزیِ کودکی در این‌سوی جهان به‌کار می‌رود، برای کودکِ دیگری در آن‌سوی جهان نیز مورد استفاده قرار می‌گیرد؛ یا در فلان برنامه‌ و منابعِ سوادآموزی، در شرق، غرب، مرکز، شمال و جنوبِ سرزمینی مانند ایران، از نظر محتوا و طراحی، تفاوتی نمی‌بینیم. از طرفی اقتضای آموزشی چنین رویکردی که از دیرباز تا کنون و در اغلب نظام‌های رسمی و غیررسمی آموزشی از پایگاهی قدیمی و مستحکم برخوردار است، الگوهای کهنِ جزء به کل و آواشناختی است که در تقابل با روندهای کُل‌گرا قرار می‌گیرند. اما آیا پیش‌بینی‌های رویکرد «مستقل از بافت» و رویه‌های سوادآموزی مرتبط با آن، بر واقعیت‌های اجتماعی منطبق بوده است؟
آیا این رویکرد در ریشه‌کن کردن بی‌سوادی بزرگسالان یا تحصیل معنای نوین سواد در کودکان موفق بوده است؟ آیا رویکردهای دیگر که روایت‌های دیگری از سواد به‌دست می‌دهند، نمی‌توانند هم‌خوانی بیش‌تری با سوادِ انسان هزاره‌ی سوم داشته باشند؟…
با این‌که هزاره‌ی سوم، هزاره‌ی «سواد»هاست و نه سواد، به‌نظر می‌رسد هنوز هم سفر به سرزمین سوادهای هزاره‌ی سوم از همان درگاه آغازین «سواد»، به معنای توانایی خواندن و نوشتن می‌گذرد؛ درگاهی که اگر بتواند توانایی خواندن و نوشتن را در بستر توانایی ایجاد «تغییر» در زندگی فردی و اجتماعی بازیابی کند، نویدبخش توانش‌ها و درخشش‌های دیگری در زیست فردی و اجتماعی فردای کودک امروز خواهد بود.

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بیشتر ببینید:
به بالای صفحه بردن