ادبیات، نوروزِ زبان است.

“نمی‌دانم، یادم نیست چند سال دارم. صبح عید است. بچه‌های مدرسه آمده‌اند به عیددیدنی پیش عمو، عمو قاسم معلم است. […] بچه‌های ده برای عمو قاسم مرغ و خروس آورده‌اند که از آن میان یک جوجه لاغر مردنی هم نصیب هوشنگ می‌شود. ننه بابا می گوید: «این جوجه مریضه، دست نزن، مریض می‌شی.» به روی خودم نمی‌آورم، و می‌برمش گوشه کاهدان، براش جا درست می‌کنم. […] عمو قاسم سرشب می‌آید، اخم‌هایش تو هم نیست. ننه بابا را کنار می‌کشد و دو تا اسکناس می‌گذارد کف دستش. شستم خبردار می‌شود که پول رسیده. حقوق و عیدیش دیر رسیده بود. رفتم جلو و دست عمو را بوسیدم: «عید شما مبارک.» عمو لبخندی زد و ۵ قران گذاشت تو مشتم. […] اول می‌رویم پیش خاله ماهرخ، خاله ماهرخ روزهای عید نظر می‌گیرد. هرکس که از در خانه‌اش تو می‌رود. خصوصا بچه‌ها، دستمال ابریشمی دور سرش می‌بندد. بعد از چند دقیقه بازش می‌کند. سرش را به نوک انگشت‌های دستش گیر می‌دهد و آن را می‌کشاند. از روی ساعدش می‌برد تا آرنجش و دعا می‌خواند. بعد دستمال را می‌برد لب باغچه می‌تکاند. گاهی هم توی آن زاج می‌گذارد و می‌اندازد توی منقل، بین آتش‌ها. آن وقت آدمی که پیش خاله رفته تا آخر سال چشم نمی‌خورد. خاله ماهرخ نظر مرا می‌گیرد.”

شما که غریبه نیستید؛ هوشنگ مرادی کرمانی


ادبیات، نوروزِ زبان است؛ شکفته بر شاخه‌های داستان، آراسته به شکوفه‌های شعر…
زبان‌تان بهاری، نوروزتان فرخنده.

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بیشتر ببینید:
به بالای صفحه بردن