بی‌بی، فرزاد و …

بی‌بی، فرزاد و…

مشاهده‌ای در بلوچستان | به روایت حسن احمدی

بی‌بی کیست؟
شیرزنِ دریادلی که تنها اتاق خشتی‌اش را داده تا بچه‌ها درش درس بخوانند و خودش به کپری بسنده کرده.
بی‌بی اتاقش را در اختیار بچه‌ها گذاشته تا روستا مدرسه داشته باشد؛ مدرسه‌ای در هفت پایه، از پیش‌دبستانی تا ششم دبستان.
اما اتاق بی‌بی بخشی از نیاز را پاسخ‌گوست. یادگیری که به حرکت در بیاید، یادگیری که بجوشد، یادگیری که بخروشد، دیگر یک اتاق خشتی پاسخ‌گوی آن نخواهد بود. بی‌بی باید کپرش را هم در اختیار بگذارد!
بی‌بی کپرش را هم در اختیار گذاشت، خودش هم هم‌راه شد. بچه‌ها بخشی از فعالیت‌های‌شان را در کپر بی‌بی پیش می‌برند؛ نه به خاطر کمبود جا، چرا که همه با هم به چادر بی‌بی می‌روند.
می‌روند و تنگ هم می‌نشینند و بی‌بی برایشان قصه می‌گوید؛ قصه‌های عامیانه، بومی و البته شفاهی. به آن فولک هم می‌گویند؛ یعنی فولکلور!
اتاق بی‌بی (کلاس بچه‌ها) خیلی بزرگ نیست، ولی آن‌قدری جا دارد که دختران ترک تحصیل‌کرده را پذیرا باشد.
دختران ششمی ترک تحصیل کردند که حصیربافی کنند و درآمدی داشته باشند. فرزاد که متوجه موضوع می‌شود به آن‌ها اجازه می‌دهد در کلاس یا همان اتاق بی‌بی حضور یابند و حصیرشان را هم ببافند؛ آخر، آموزش قرار است به کار زندگی بیاید نه که مانعش شود. دختران ششمی که پارسال ترک تحصیل کرده بودند به کلاس بازگشته‌اند.
اتاق بی‌بی پر از مشتاقان یادگیری است. چادرش هم بستر تعامل است؛ از جنس نابش؛ از جنس تعامل اجتماعی، از جنس تعامل بین نسلی.
اتاق و چادر پر شده از خنده، شادی، قصه، ادبیات، تاریخ، جغرافیا. پر شده از فرهنگ، از فرهیختگی. و بیرون! از بیرون چادر هم صداهایی می‌آید.
دخترانی که باید پایه‌ی هفتم یا هشتم باشند، پشت چادر نشسته‌اند و به قصه‌های بی‌بی و داستان‌های فرزاد گوش می‌دهند. با ازدواج، کودکی‌شان پایان یافته، تحصیل‌شان تمام شده، ولی «کودکِ»شان چه؟ نه! هنوز زنده‌ی زنده است. بازیگوش و پرانرژی.
می‌دانند که قانون اجازه نمی‌دهد سر کلاس حضور یابند. پشت چادر می‌نشینند و به داستان‌هایی گوش می‌دهند که فرزاد می‌خواند.
فرزاد اما معلم است. مدیر است. ناظم است. دفتردار است. سرایدار است.
مدرسه‌اش یک کلاس دارد و ده پانزده دانش‌آموز در هفت پایه.
کارش ساعت هفت شروع می‌شود و علی‌القاعده باید ساعت دوازده تمام شود. اما چه کند با اشتیاق یادگیری که تمام‌شدنی نیست؟! اغلب تا عصر می‌ماند و مدرسه دایر است. بچه‌های کلاس، دختران ازدواج کرده و حتی مردان جوانی که کتاب داستان کودک امانت می‌گیرند و می‌خوانند و خالی‌های گذشته را پر می‌کنند.
فرزاد معلم نیست. مدیر نیست. ناظم نیست. دفتردار نیست. سرایدار نیست.
فرزاد فرزاد است؛ فرزادِ حسین‌بُر! بلوچی است که در تهِ تهِ دنیا، در عمق فقر، در حصار محرومیت، در فشار تحقیر، در بی‌شرمیِ تبعیض، لبخند می‌زند، مهر می‌ورزد و قلب‌ها را به میدان می‌کشد.
فرزاد در محروم‌ترین، عقب‌مانده‌ترین، خشن‌ترین و ناکارآمدترین نظام آموزشی حصار مدرسه را شکسته، زمان را به هم ریخته، آموزش و یادگیری را بازتعریف کرده، پای دایی‌ها و پدرها و پدربزرگ‌ها را به میدان یادگیری کشانده. آن‌ها را به میدان آورده تا نشان دهد «بی‌بی» یک استثنا نیست؛ یک نگرش است، یک سبک زندگی و زیستِ اجتماعی است.
حصار مدرسه را شکسته، نه تنها به این خاطر که کلاس‌هایش را در کوه و دشت و چادرهای عشیره تشکیل می‌دهد، که پای مادران و پدران را به کلاس باز کرده است.
فرزاد بی‌آنکه بداند رجیوامیلیا چیست، بی‌آنکه چیزی از Cultural Learning شنیده باشد، بی‌آنکه ادعای یادگیری مشارکتی داشته باشد، و حتی بی‌آنکه کار گروهی برایش ارزش و اخلاق شود، تناظر و تعاملی بین عشیره و مدرسه برقرار کرده است.
مسأله‌اش به مسائل بچه‌ها محدود نمی‌شود، مسأله‌های عشیره فراتر از چالش‌های آموزشی بچه‌هاست.
مسأله‌های آموزشی بچه‌ها هم به فرزاد محدود نمی‌شود، عشیره است که پشت اشتیاق پایان‌ناپذیر بچه‌های‌شان قرار گرفته است.
و این‌طور است که طبقه‌بندی بچه‌ها در پایه‌های تحصیلی مسخره می‌نماید، تعاریف معلم و شاگرد مضحک جلوه می‌کند و کلاس چندپایه فرصت می‌شود؛ فرصتی برای تعامل، برای یادگیری از هم.
این‌طور است که فسقلی‌های کلاس اولی می‌شوند کارشناس گیاهان دارویی، بچه‌های بزرگ‌تر می‌شوند حامی، عشیره می‌شود مسئول، یادگیری می‌شود ارزش و بچه‌ها چیزی یاد نمی‌گیرند جز زندگی!
و این‌گونه است که فرزاد می‌شود فرزاد و حسرت بر دلم می‌گذارد.

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بیشتر ببینید:
به بالای صفحه بردن