یک تجربه، … که چشماش همرنگ آسمون بود | غزل اسماعیلی | شهریور ۱۳۹۹
نشستها:
- نشست سی و ششم
- نشست سی و پنجم
- نشست سی و چهارم
- نشست سی و سوم
- نشست سی و دوم
- نشست سی و یکم
- نشست سیام
- نشست بیست و نهم
- نشست بیست و هشتم
- نشست بیست و هفتم
- نشست بیست و ششم
- نشست بیست و پنجم
- نشست بیست و چهارم
- نشست بیست و سوم
- نشست بیست و دوم
- نشست بیست و یکم
- نشست بیستم
- نشست نوزدهم
- نشست هجدهم
- نشست هفدهم
- نشست شانزدهم
- نشست پانزدهم
- نشست چهاردهم
- نشست سیزدهم
- نشست دوازدهم
- نشست یازدهم
- نشست دهم
- نشست نهم
- نشست هشتم
- نشست هفتم
- نشست ششم
- نشست پنجم
- نشست چهارم
- گفتار

4 دیدگاه دربارهٔ «که چشماش همرنگ آسمون بود»
چه قدرررر شیرین و گویا و روون گفتی غزل جان
ممنونممم درسا جانم 🙂
زیبا و رسا .موفق باشید
چند روزه که دلم می خواد مطلبی یا جمله ای بنویسم درخور شأن و منزلت تو دختر گلم اما چه کنم که کلمات قاصرند ، این چند روزه اخیر به گذشته برگشتم و یاد و خاطره ۲۳ سال پیش را با همه پستی و بلندیهای آن بیاد آوردم ،همه را از سر گذراندم ناگاه جمله سوالی یکی از همکارانم که در سرویس برگشت از محل کار در حالی که برای دیر رسیدن به منزل و اینکه کلاس تار یا زبان تو دیر نشه دلشوره داشتم نظرم را جلب کرد که از من پرسید آیا ارزش داره که اینهمه تلاش میکنی آیا فکر می کنی این بچه ها قدرش را میدونن، و آیا پدر و مادر ها باید اینچنین کنند؟!!!!!
آرزو میکردم امروز شماره تماسش را داشتم و این ویدئو را براش ارسال می کرد تا ببینه این زحمات که در آن موقع سخت بنظر میرسید چقدر زیبا به ثمر نشسته ببینه که من و مادرت چقدر به داشتنت افتخار می کنیم،ببینه که امروز اندازه ۲۵ سال جوان شدم چون با دیدن این ویدئو دلم آرامش گرفت .
دختر عزیزم امیدوارم در همه مراحل زندگی همچون گذشته موفق و پیروز باشی،بهترینها را برایت آرزومندم