تجربه خانگی، آن ۳۶ روز | با ارائه مریم تقیدوست | نشست پنجم سواد خانگی، اردیبهشت ۱۳۹۹
نشستها:
- نشست سی و ششم
- نشست سی و پنجم
- نشست سی و چهارم
- نشست سی و سوم
- نشست سی و دوم
- نشست سی و یکم
- نشست سیام
- نشست بیست و نهم
- نشست بیست و هشتم
- نشست بیست و هفتم
- نشست بیست و ششم
- نشست بیست و پنجم
- نشست بیست و چهارم
- نشست بیست و سوم
- نشست بیست و دوم
- نشست بیست و یکم
- نشست بیستم
- نشست نوزدهم
- نشست هجدهم
- نشست هفدهم
- نشست شانزدهم
- نشست پانزدهم
- نشست چهاردهم
- نشست سیزدهم
- نشست دوازدهم
- نشست یازدهم
- نشست دهم
- نشست نهم
- نشست هشتم
- نشست هفتم
- نشست ششم
- نشست پنجم
- نشست چهارم
- گفتار

7 دیدگاه دربارهٔ «آن ۳۶ روز»
چه قدر گیرا بود این گذرگاه! حالم دگرگون شده و توان رد شدن از این تجربه را ندارم.
چه قلم شیرین و نرم و گیرایی. چه لحن دلنشینی. تمام حسها با تمام قدرت در وجودم فرو رفتند.
مریم جان چه خوب این ۳۶ روزِ سخت را روایت کردی. روزهای خوشی را برای هر سهی شما آرزومندم. پر از خنده و شادی و امنیت!
مررررریم…
دمت گرم
عااااالی بود. روزهای زندگیتون پر از سلامتی و آرامش. شادیهاتون بیش از غمها.
مریم جان!
تا همین الان، سه بار به تجربهی سخت و تلخ و قلم روان و شیرینت گوش دادم. بسیار شنیدنی بود.
برای مهراد عزیزم و شما لذت کشف از دل روزمرهی زندگی را آرزو میکنم.
درود مریم جان
روایتت میره میپیچه به عمق قلب آدم با یه حس غریب…
گرچه دور از ماجرا اما گفتنات من رو انداخت تو دل لحظههای آن ۳۶ روز …
امیدوارم کلی لحظهٔ ناب با لحن شادی و آرامش برای روایت کردن پیش روتون باشه…
مریم جان
همونطور که نمیتونم از شیوایی قلم و لحن بگذرم، قطعا از عبور ماهرانه از این گذرگاه سخت هم نمیشه گذشت. چقدر بعضی لحظاتش آشنا بود و بعضی دور از تصور. برای جمع سه نفره ی شما که از این راه سخت گذشتید، آرزو میکنم راه پیش رو هموارتر و آرامتر و دلنشین تر باشه. قطعا شما آن سه نفر سابق نیستید، قوی تر و تواناتر هستید.
ممنون که با ما به اشتراک گذاشتید، ممنون که یادمان دادید.
مریم خانم
وقتی اولین بار شنیدم، چنان بغض صمیمی و نزدیکی در وجودم پیچید که نفس را حبس میکرد و اشک را منتظر بهانهای برای غلتیدن. الان بعد از یک هفته، همان بغض را در خودم احساس میکنم؛ بغضی که برای معنا کردن زندگی به آن نیاز دارم.
برای مهراد عزیز، شما و علی آقا آرزوی سلامتی دارم. و اینکه غم نبودن مامانجون رو به همهتون تسلیت میگم.
مریم جان
عزیزم
تلخیها را چه شیرین گفتی!
امیدوارم روزی که این “هرگز” بر ما اتفاق میافتد، شمارِ تلخیهای هضم نشدهی همهمان، به مدد تجربه و تفکر، به کمترین تقلیل پیدا کرده باشد، امیداوارم.