پرسشِ «Unschooling چیست؟» کمی مانند این پرسش است که «عشق چیست؟» یا «خوشبختی چیست؟» و این یعنی چیزهای گوناگون برای مردمانِ متفاوت. اما درونِ همین قالبِ گستردهاش، مضامین استوار و باورهایی بنیادین وجود دارد که شامل بیشترِ Unschooler ها میشود.
۱ . کودکان با یادگیری عجین هستند.
طبیعت کودکان کنجکاوی و شور کاوش است. در «سالهای جادویی» (The Magic Years)، نویسنده، سِلما فرایبرگ، اصطلاح «دانشمندانِ شیرخوار» را بهکار میبرد. کودکان مدام در حال کاویدنِ جهانشان، آزمودنِ اکتشافاتشان و ترسیمِ استنتاجاتشان هستند. بازی، نهتنها در سالهای آغازین، که برای کودکان بزرگتر هم، وسیلهی نقلیهی اصلی این اکتشافات است.
۲ . وقتی کسی به چیزی علاقهمند است، یادگیری روی میدهد.
دربارهی آنچه در بزرگسالی یاد گرفتهاید، بیاندیشید. دربارهاش چه و چهقدر میدانید؟ به احتمال زیاد چیزی است که شما را واقعن علاقهمند کرده باشد؛ مانند آنچه برای من در جریان بیماری سلیاکِ پیشرفتهی همسرم و رژیم غذایی موردنیازش (رژیم غذایی بدونِ گلاتن) رخ داد. من خواستم از وضعیتاش سردربیاورم که در تغییر رژیم غذایی کمکاش کنم. بهخاطرِ علاقهام، از هر راهی که میتوانستم اطلاعاتی دربارهی موضوع جذب کردم. دربارهاش خواندم، با دیگران صحبت کردم، کتابهای آشپزی پیدا کردم، ویدئوهایی دیدم و…؛ این روند حسی شبیه انجام کارهای عادی و روزمره نمیداد، بسیار جذاب بود، بدون نیاز به کسی که برایم منابعی تعیین کند، از من بخواهد مقالههایی بنویسم یا به قصد انگیزهبخشی برای کسب اطلاعات، مرا با آزمونهایی حفاری کند.
۳ . یادگیری، اثر جانبیِ بازی کردن، تعقیب علائق و توسعهی شور و شوقهاست.
یادگیری بهخودیِ خود هدف نیست، یک محصولی فرعی است. بهطور مثال، کودک نوپایی که با کسبِ دامنهی واژگان زیاد میتواند توسط اطرافیان بهتر درک شود، یک روز صبح که از خواب بیدار شد با خودش فکر نمیکند «هی! من واقعن عاشق دانستن حداقل ۵۰۰ لغت تا سهسالگیام هستم. بهتر است دستبهکار شوم!» واژگان وسیلهای برای رسیدن به هدفی هستند: توانا شدن به برقراری ارتباط مؤثر. مثال دیگر، خواندن است. کسی خواندن را فقط برای تفاخر و رجزخوانی یاد نمیگیرد. نه، ما خواندن را یاد میگیریم چون خواندن وسیلهای برای رسیدن به هدفی است: چه لذت بردن از یک داستان خوب، چه کشف اینکه برای پرینت گرفتن باید روی کدام دکمه کلیک کنیم. خواند به ما اجازهی دسترسی به اطلاعات را میدهد که این امر بهنوبهی خود اجازه میدهد بهطور بسیار مؤثری علائقمان را دنبال کنیم.
۴ . والدین، معلم نیستند.
یک کودک ممکن است چیزهایی از – یا علیرغمِ – بزرگسالانِ پیراموناش یاد بگیرد، اما «یادگیری» درونِ خودِ کودکان مرکزیت دارد. یادگیری نتیجهی تدریس نیست؛ بنابراین والدین نباید روی معلم شدن تمرکز کنند. نقش والدین، پیوند عمیق با کودکان، توجه به علائقشان و فراهم کردن فرصتهایی برای دنبال کردن آن علائق است. این به معنای طراحی یک واحد یکپارچه و منسجمِ عنکبوتشناسی برای کودکی که درگیرِ حشرات شده باشد نیست (بیا پاهایش را بشماریم، بیا هجی کردن «عنکبوت» را یاد بگیریم، بیا کتابی دربارهشان بخوانیم!)؛ بلکه، والدین باید تا آنجا که میتوانند از شور و شوق کودکان، هرچند طولانی و دیرپا یا کوتاه و مختصر حمایت کنند.
* Nicole Olson
